حکایت شده است که روزی بهرام گور در شکارگاه مشغول شکار بود. در این حال گورخر بزرگی از دور پیدا شد. بهرام تیری در کمان گذاشت و به یکی از کنیزان خود گفت: «این گورخر را آن طور که تو بخواهی شکار خواهم کرد.» کنیز گفت: «می خواهم که پای گورخر را با تیر به گوش او بدوزی.» بهرام منتظر ماند و همین که حیوان سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد نشانه گرفت و تیر را رها کرد و تیر به سم حیوان خورد و سپس از گوش او خارج شد و همانطور که کنیز خواسته بود پای گور به گوشش دوخته شد.
کنیز گفت: «ای پادشاه، تو بر اثر تمرین زیاد به این کار موفق شدی نه بر اثر قدرت بازو.» بهرام ناراحت شد و دستور داد کنیز را بکشند. کنیز چون خود را در معرض مرگ دید به مأمور مرگ گفت: «مرا نکش تا کاری کنم که پادشاه از کشتن من چشم پوشی کند.» مأمور پذیرفت و او را به قصری در بیرون شهر برد. آن کنیز از همان روز اول گوساله ای را که تازه به دنیا آمده بود به دوش کشید و از پله های قصر که شصت پله بود بالا برد و این کار را هر روز تکرار کرد تا این که گوساله بزرگ شد اما باز هم کنیز آن گوساله را به راحتی بالا می برد.
روزی بهرام به قصد ش