[جاده بی پایان]
در این جاده گم شده ام،در این جاده ای که هیچ پایانی ندارد نمی دانم مقصدم کجاست و به کجا می روم فقط می دانم کهگمشده ام میان تنهایی هایم،میان خاطرات تو و من...!
می ایستم چشم هایم را می بندم،دست هایم را روی شقیقه ام می گذارم و فشار می دهم تا بلکه از فکر تو بیرون بیایم ولی انگار بی فایده است...!
قدم بر می دارم تو را در فاصله ای دور می بینم انگار دقیقا همان جا که ایستاده ای پایان این جاده است،همان جاده ای که پایانی نداشت،به سمتت می دوم انگار چیزی را گم کرده ام و حال به آن رسیده ام،آری تو همان گمشده ی من هستی!!
به تو نزدیک می شوم نزدیک و نزدیک تر تا می خواهم دستانت را بگیرم از دیدم پنهان می شوی و بازهم با جاده ی بی پایان رو به رو می شوم...!
از چیزی که می ترسیدم سرم آمد تو فقط یک سراب بودی و من هرچقدر دنبالت می دویدم تو غیب می شدی و باز من می ماندمو من...!
کاش در کنار من بودی و حال من نصفه و نیمه در این جاده ی بی پایان نمی ماندم...!