اگر من معلم نگارش بودم، به جای آنکه کلاس را در چارچوبِ خشکِ «موضوع و تکلیف» محصور کنم، آن را به فضایی برایِ پروازِ ذهن تبدیل میکردم. معتقدم انشا نباید لزوماً پر از کلماتِ قلمبهسلمبه باشد؛ بلکه باید آینهای باشد که بازتابدهندهیِ روحِ نویسنده است. به بچهها میگفتم قلم، نه برایِ پر کردنِ صفحاتِ دفتر، که برایِ پیوند دادنِ خیالِ ما به دنیایِ واقعیت است؛ درست مثلِ پل زدنی میانِ قلب و کاغذ
در کلاسِ من، هیچکس برایِ اشتباه نوشتن مجازات نمیشد. اگر معلم بودم، هر نوشته را نه با «عینکِ قضاوت»، بلکه با «عینکِ کنجکاوی» میخواندم تا صدایِ واقعیِ شاگردانم را بشنوم. برایم مهم نبود جملات چقدر فاخر هستند؛ مهم این بود که هر کس «امضایِ شخصیِ» خودش را پایِ نوشتهاش داشته باشد. به آنها یاد میدادم که چگونه کلمات را مثلِ دانههای تسبیح کنار هم بچینند تا در نهایت، رشتهای از افکارِ زیبا و مرتب پدید بیاید.
در آخر، کلاسِ من نه یک محیطِ ساکت و سرد، که یک «کارگاهِ رویاپردازی» میشد. جایی که بچهها یاد بگیرند انشا یعنی «پروازِ افکار بر بالِ کاغذ». من به آنها ثابت میکردم که هر نوجوانی، نویسندهیِ زندگیِ خویش است و قلم، همان **عصایِ جادویی** است که میتواند حتی سادهترین لحظاتِ زندگی را به تجربهای ماندگار تبدیل کند.
معرکه یادت نره😉