روزی پادشاهی گوش هایش ناشنوا شد و پزشکان نتوانستند او را درمان کنند پادشاه به علت این که ناشنوا شد و نمی توانست سخنان مردم مظلوم را بشنوند بسیار ناراحت بود و نمی دانست چه کاری انجام دهد یکروز شخص خردمندی به ملاقات پادشاه رفت و به کمک زبان اشاره به پادشاه گفت درست است که شما حس شنوایی خود را از دست داده اید اما هنوز حواس دیگر شما سالم هستند و شما می توانید از آنها کمک بگیرید پادشاه کمی فکر کرد و گفت درست میگویم نبه یاد سایر نعمت هایی که دارند نبود نبودم