در پهنای خاموش بیابان، درختی تنها ایستاده است.
آفتاب هر روز تیزتر میتابد، و باد، غبار داغ را بر تن خستهاش میپاشد، اما او هنوز پابرجاست.
برگهایش کمجان و خاکآلودند، ریشههایش در جستوجوی جرعهای رطوبت به عمق خاک فرو رفتهاند، و شاخههایش، مثل دستهایی خسته، به آسمان نگاه میکنند.
هیچ نسیمی بوی حیات را برایش نمیآورد، هیچ پرندهای بر شاخهاش نمینشیند، با اینهمه، هنوز زنده است.
او سالهاست آموخته که گاهی، ماندن در سختترین نقطهی جهان، خودش زیباترین شکلِ زندگی است.
بیابان شاید خشک و بیرحم باشد، اما تکدرختش، در میان آن همه خاموشی، معنای امید را فریاد میزند و این یعنی حتی در دل تنهایی و تفتیدگی، میشود هنوز سبز ماند ؛فقط کافیست، تسلیم نشوی.