یه حکایت رو من به چطور خلاصه میگم تو باز نویسیش کن
اسمش خواب عجیب
میگه که یه مرد بغدادی بوده که تجار بزرگی بوده اما تمام ثروتش رو از دست داده یه شب خواب میبینه که یه نفر بهش میگه ثروت زیادی در مصر هست این هرچی داره رو جمع میکنه و میره مصر شب میره توی یه مسجد بخوابه چون پولی نداره همون شب خونه بغلی مسجد رو دزد میزنه وقتی تفنگدارای خلیفه میان اون دزده رفته بوده و فکر میکنن کسی که توی مسجد هست دزده اونو میرن پیش خلیفه خلیفه میگه تو جرا این کار رو کردی ماجرا رو تعریف میکنه
خلیفه میگه ای نادان من خودم سه بار خواب دیدیم در بغداد فلان جا یه عالمه ثروت در انتظار من هست اما نرفتم
خلاصه خلیفه 100 دینار به مرد بغدادی میده و مرد بغدادی هم به بغداد بر میگرده وقتی برمیگرده میره همون جایی که. خلیفه گفت و اون چاه رو پیدا میکنه و میبینه که یه عالمه ثروت هست اونجا و بارهم هم یکی از بازرگان ها و تجار های بغداد میشه
معرکه بده دست درد گرفتم😂✨