روزی داشتم قدم میزدم چیزی زیر پاهایم حس کردم
آن را برداشتم زده بود قیمت قطار زندکی
تعجب کردم که این قطار زندیک چه چیزی است
کنجکاو شدم که بروم و آن را تماشا کنم
رفتم و بلیط گرفتم
همه مسافرا که سوار شدن قطار شروع به حرکت کرد
من تامل زیادی نداشتم و خیلی کنجکاو بودم
رفتم کنار پنجره نشستم
قطار رسید به طبیعت
و بعد از چند دقیقه قطار ایستاد
همه خارج شدن و منم خارج که شدم بین کلی درخت های عجیب غریب بودیم
وقتی به درخت دست زدم همه هیچ پوچ شد و رفت هوا
به خودم که اومدم دیدم همه چیز در ذهنم اتفاق افتاده بود.
ببخشید دیکه اگه بد بود😂🤍