چشمانم را بار دیگر فشردم .آرام آرام از پله های چوبی پایین آمدم .دستان عرق کرده ام را به پیراهنم چسباندم و به راهم ادامه دادم .به زیر پله رسیده بودم .جایی که بخاطر ترسناک بودن و ساده بودنش نه تنها من بلکه هیچکس به آن توجه نمی کرد .
به زیر آن رفتم و خودم را مانند جنینی تازه متولد شده در گوشه ای جمع کردم .چشمانم را بستم .
احساس آرامش فراوانی می کردم گویی بر روی ماه نشسته ام .باد ملایم و جیر جیر جیرجیرک ها مانند لالایی و نوازشی دل انگیز بود . احساس آرامش می کردم آرامشی در سیاهی مطلق .آرامشی به سبک قهوه ای تلخ .
زیر پله آرامش دلنوازی داشت . ناب بود، چون به دلیل ساده بودن و شاید ترسناک بودن کسی سراغش نمی آمد .گاه باید زاویه ی دیدمان را عوض کنیم ومعجزه ها و زیبایی اطرافمان را حس کنیم .امید وارم در زندگی زیر پله های زیادی را تجربه کنید .