سگی بود که دست و پای لاغری داشت صاحب او یک شکارچی بود.شکارچی روزی به دنبال حیوانی میدود،آنقدر میدود که کمی بعد خسته میشود و داخل غاری میرود.میبیند که در آنجا پر عسل است،رفت و لباس مخصوص پوشید یه کوزه بر دست گرفت و عسل هارا داخل کوزه ریخت،به شهر رفت و به یک بقالی مراجعه کرد.ان مرد از عسل طبیعی شکارچی خیلی خوشش آمد.بقال کمی خورد و یک زره به زمین افتاد راسو که حیوان مورد علاقه بقال بود از دور دوید و عسل را خورد.سگ با کمک شکارچی بقال و راسو اسش را زدند.پیش حاکم شهر رفتند و به آنها گفت نه سگ و نه راسو مجازات میشوندو...
معرکه ندی گزارش میدم