داستان «زندگی با مرواریدها» دربارهی دختری است که در یک جعبهی چوبی قدیمی،م سه موجود گرد و براق پیدا میکند که اسمشان را «مرواریدها» (سفیدا، صورتیلا، آبیدونه) میگذارد. این مرواریدها زندهاند، شبها نور میدهند و صداهای ریز و بامزهای دارند.
زندگی دختر با مرواریدها شاد و جالب میشود، اما کمکم وسایل کوچک و بیاهمیت خانه شروع به ناپدید شدن میکنند؛ خودکار، بند کفش، و حتی ساعت قدیمی پدر. همه فکر میکنند کار خود دختر است، اما او مشکوک میشود که مرواریدها در این گم شدنها نقش دارند.
برای فهمیدن حقیقت، یک شب دختر تصمیم میگیرد بیدار بماند و مرواریدها را زیر نظر بگیرد. او میبیند که مرواریدها از جعبهشان بیرون میآیند و به سمت کمد میروند. وقتی دنبالشان میرود، متوجه میشود که مرواریدها با استفاده از وسایل گمشده، در حال ساختن یک «در» هستند. با تاباندن نورشان روی وسایل، دریچهای رنگارنگ باز میشود که بوی ساحل و صدای موج از آن به مشام میرسد.
دختر در این لحظه متوجه میشود که مرواریدها از دنیای دریا آمدهاند و آن وسایل کوچک، فقط مصالحی برای ساختن راه بازگشتشان به خانه بودهاند. سفیدا، یکی از مرواریدها، خود را به دست دختر میچسباند و نور کوچکی روی انگشتانش میاندازد، گویی در حال تشکر است.
صبح روز بعد، در رنگینکمان و مرواریدها ناپدید شدهاند، و تنها یادگاری که باقی مانده، همان سنگریزهی رنگینکمانی است که مرواریدها ساخته بودند. دختر از این تجربهی کوتاه درس میگیرد که دنیا پر از رازهای شگفتانگیز است که با کمی کنجکاوی و شجاعت میتوان آنها را کشف کرد.