موضوع: روباه کوچولو و سیب سرخ
شخصیت اصلی: روباه کوچولو، فضول و کنجکاو.
اتفاق: پیدا کردن یه سیب خیلی خوشمزه.
مکان: کنار یه درخت سیب بزرگ.
داستان:
یه روباه کوچولوی زرنگ بود که چشمای براق و دمی پشمالو داشت. یه روز که داشت تو جنگل میگشت، چشمش افتاد به یه درخت سیب بزرگ. روی یکی از شاخههای درخت، یه سیب خیلی خیلی قرمز و خوشگل آویزون بود.
روباه کوچولو گفت: 'وای! چه سیب بزرگی! حتماً خیلی خوشمزهست!'
خواست سیب رو برداره، ولی سیب خیلی بالا بود. شروع کرد به پریدن، اما فایدهای نداشت. 'اِ! چرا نمیتونم بگیرمش؟'
همون موقع، یه جوجه تیغی کوچولو از اونجا رد شد. روباه پرسید: 'سلام جوجه تیغی! کمکم میکنی این سیب رو بردارم؟'
جوجه تیغی گفت: 'حتماً! ولی چطوری؟'
روباه کوچولو یه فکر شیطنتآمیز کرد. گفت: 'تو برو زیر درخت، من میپرم بالا و سیب رو میندازم پایین، تو چنگت بگیرش!'
جوجه تیغی رفت زیر درخت. روباه کوچولو بالا پرید، ولی سیب رو به جای اینکه بندازه پایین، با پنجهاش زد و سیب افتاد روی زمین و قل خورد رفت سمت یه رودخونه کوچیک!
روباه کوچولو و جوجه تیغی دویدن دنبال سیب، ولی سیب قل خورد و افتاد تو آب
روباه کوچولو خیلی ناراحت شد. جوجه تیغی گفت: اشکال نداره روباه کوچولو! بیا با هم بریم یه جای دیگه، شاید هویج یا توت پیدا کنیم!
روباه کوچولو یه کم فکر کرد. سیب رو که نتونسته بود بخوره، ولی یه دوست جدید پیدا کرده بود. لبخند زد و گفت: باشه! بیا بریم!
و با هم رفتن تا چیزای خوشمزهی دیگه پیدا کنن.