سلام
روزی در روزگاران قدیم جوانی در خانه خود سگی داشت
سگ همیشه به حرف های اون گوش میداد
روزی صاحب سگ اعصابش چندان خوب نبود به خونه که اومد تمام عصبانی اش رو به سر سگ بیچاره انداخت
سگ ناراحت و غمگین شد صاحبش سگ را از خونه بیرون کرد و به او گفت هیچ وقت دیگه خونه من نیا
سگ با ناراحتی و غم و اندوه به راه افتاد و گریه کرد
سه روزی از اون دور همش نگاه به خونه میکرد و صاحبش رو میدید
و سه روز بودکه دیگه هیچ نای نفس کشیدن هم نداشت
بعد از سه روز از در یک قصابی که داشت رد میشد یک دفعه به تیکه استخون جلوی اون قصابی پیدا کرد استخون رو برداشت و به دنبال جایی میگشت که بشیند و استخون را بخورد
یه جای آفتاب گیر و دلنشینی کنار آب پیدا کرد
به کنار آب رفت تا بشیند که یکدفعه چشمم به داخل آب افتاد
و دید تصویری توی آب هست و وقتی انعکاس خودش رو توی آب دید فکر کرد سگ دیگری هم توی آب هست
و میخواست اگه سگی توی آب بود استخون اون هم بگیره اما وقتی که دهانش رو باز کرد استخون از دهن اش افتاد و به آب روان روانگشت و این چنین شد که سگ هم استخون توی دهانش رو از دست داد و هم استخونی که به ظاهر توی آب بود
نتیجه گیری:(از این حکایت به این نتیجه می رسیم که باید از فرصت های زندگی بدون هدر دادن حرص و طمع مال و غذای بیشتر از آنچه که دارم نگذریم و آن را از دست ندهیم.
زیرا از قدیم الایام گفته اند که شانس و فرصت فقط یک بار در خانه آدم را می زند. بهتر است از آن درست استفاده کنید و دندان طمع را بکشید. چون آخرش ماجرای حکایت سگ برایمان پیش می آید. هر آنچه که داریم را نیز از دست می دهیم.)❤
موفق باشی