گاهی وقتها ما آدمها برای بیان حرفهایمان از دو جور زبان استفاده میکنیم؛ یکی زبان معمولی و سادهای که هر روز با خانواده و دوستان به کار میبریم، و دیگری زبان زیباتری که بیشتر در داستانها، شعرها و نوشتههای هنری دیده میشود. این دو زبان، یعنی متن عادی و متن ادبی، هرکدام حالوهوای مخصوص خودشان را دارند.
متن عادی مثل حرف زدن معمولی ماست. وقتی به دوستم میگویم «امروز خیلی خستهام» یا «میخوام برم کتاب بخونم»، دارم از زبان عادی استفاده میکنم. هدف متن عادی این است که سریع و راحت، یک موضوع را توضیح دهد. در متن عادی معمولاً خبری از تشبیههای عجیب یا جملههای خیلی شاعرانه نیست؛ فقط میخواهیم منظورمان را دقیق و روشن بیان کنیم.
اما متن ادبی دنیای دیگری دارد. در متن ادبی، نویسنده سعی میکند احساسات و خیالاتش را با کلمات زیبا نشان بدهد. مثلاً به جای اینکه بگوید «هوا سرد است»، میگوید «باد سرد مثل تیغ از لابهلای شاخهها میگذرد». متن ادبی سعی میکند تصویر بسازد؛ طوری که خواننده بتواند حس کند، ببیند و حتی بوی آن صحنه را تصور کند. به همین دلیل، متن ادبی معمولاً شاعرانهتر، احساسیتر و خیالانگیزتر است.
با اینکه متن عادی و متن ادبی با هم فرق دارند، هر دو لازماند. متن عادی برای زندگی روزمره به درد میخورد و کار ما را راحت میکند. متن ادبی هم باعث میشود ذهنمان پرواز کند، احساساتمان شکوفه بزند و دنیا را از زاویهای زیباتر ببینیم. شاید بتوان گفت متن عادی ما را میفهماند، اما متن ادبی ما را میجنباند و در دل ما اثر میگذارد.
در نهایت، فهمیدن این دو نوع متن باعث میشود راحتتر تشخیص بدهیم هر نوشته برای چه کاری ساخته شده و چگونه میتواند روی ما تأثیر بگذارد.