من بعد کرونا
کرونا اونقدر شلوغ کرده بود که مادرم اجازه نمیداد بروم بیرون دلم زیادی هوای بیرونو کرده بود روز ها ساعتی کوتاه به بیرون از پشت پنجره نگاه میکردم یک روز در اشپز خانه مشغول شستن ظرف ها بودم که تلویزیون گفت کرونا تمام شده و داره از بینمون میره خیلی خوشحال شدم سریع به سمت تلویزیون رفتم تا ببینم موضوع چیه ساعت ها پای اخبار بودم که از زمان غافل شدم که مادرم صدایم کرد بهتره امشبو بریم یه پارک خیلی خوشحال شدم حالم یهو عوض شد