حکایتی کوتاه و شیرین از سعدی:
یکی از معروفترین حکایتهای **گلستان سعدی**:
«پادشاهی شنید که یکی از غلامانش با دیگری سخن میگوید و میگوید:
اگر پادشاه مرا آزاد کند، من دیگر بار به خدمت او باز نگردم.
پادشاه غلام را خواست و گفت:
از من چه رنجیدی که اگر آزادت کنم، دیگر باز نمیآیی؟
غلام گفت:
اگر از تو نرنجیده بودم، این سخن نمیگفتم؛
اما اگر تو را خشنود کند، همان بهتر که مرا رها کنی.
پادشاه بخندید و گفت:
آزاد کردن تو مرا خوشتر آمد از نگاه داشتنِ تو به اکراه.»
معنی و نکته حکایت:
سعدی یادآور میشود که **محبت و خدمت، زمانی ارزش دارد که از روی دل باشد، نه از روی اجبار**.