در شب مه آلود در پاریس چمدان کوچکم را بستم تا راهی سفر شوم که مقصدش نه فقط شهرها،که طعمها واژهها بود.
در کافهای دنج کنار رودسن،عطر نان تازه و قهوه مثل شعری گرم در هوا میچرخید و هر جرعه قصهای تازه در گوشم زمزمه میکرد.
با هر لقمه کروسان،واژه تازه در ذهنم جوانه میزد،واژهها مزه داشتند،بعضی شیرین،بعضی تلخ،بعضی مثل شکلات آرامبخش
چند روز بعد،در هیاهوی بازارهای رنگین استانبول قدم میزدم جایی که ادویهها مثل نقطه و ویرگول جمله زندگی را کامل ماز پیکردند
صدای فروشندگان آهنگی بود که معنایش راحتی بدون دانستن زبانشان میفهمیدم.
باقلوا زیر دندانم خرد شد و شیرینی اش مثل داستانی در دلم نشست
آنجا فهمیدم جهان را هم میتوان مزه کرد و هم خواند کافیست دل به سفر بسپاری و گوش جانت را به زبان طعمها بدهی
معرکه فراموش نشه عزیزم ✨