تلفن همراه مثل یک دوست بسیار باهوش، اما کمی مزاحم است که همیشه در جیب یا دم دست ما زندگی میکند. از وقتی او به خانه ما آمده، زندگی هم خیلی راحتتر شده و هم خیلی عجیب!
صبحها، او مثل یک سرویس بیدارباشِ کسلکن عمل میکند. صدای زنگش از صدای تیکتیک ساعت پدربزرگم هم جدیتر است! اما به جای این که بلند شوم، اول آن را برمیدارم و کلی چیز بیربط را نگاه میکنم. مادرم میگوید: 'برای بیدار شدن، اول باید خوابت ببرد با آن گوشی!'
بعدازظهرها که تکالیف شروع میشود، ماجرای اصلی آغاز میگردد. میخواهم یک سوال را در اینترنت جستجو کنم، اما ناگهان خودم را در حال دیدن ویدیوی مسابقه حیوانات یا آشپزی یک غذای عجیب میبینم! یک ساعت میگذرد و من تازه یادم میآید که اصلاً میخواستم ریاضی کار کنم! موبایل مثل یک جادوگر حواسپرتکن است که زمان را غیب میکند.
سر میز شام، قاعده خانواده ما این است که کسی موبایل نیاورد. اما پدرم گاهی ناخودآگاه دستش را توی جیبش میبرد تا آن را چک کند! مادرم میخندد و میگوید: 'فکر کنم جیبت خارش دارد!' واقعاً موبایل ما را عادتداده که هر ده دقیقه یک بار به او سر بزنیم.
حتی موقع ورزش یا وقتی با دوستانم در پارک هستیم، بعضی از بچهها مدام به صفحه موبایل خیره میشوند. انگار بازی واقعی را رها کردهایم و داریم یک بازی مجازی انجام میدهیم! پارک شده محل نشستن و موبایل بازی.
اما بدترین صحنه وقتی است که باتری موبایل در حال تمام شدن باشد. آن وقت همه مضطرب میشویم و به دنبال پریز برق میگردیم. مثل این است که بهترین دوتمان بیمار شده و باید فوراً دکتر (پریز) را پیدا کنیم!
در پایان، موبایل واقعاً یک اختراع شگفتانگیز است. ما با آن چیزهای زیادی یاد میگیریم، با فامیل دور در تماس هستیم و خبرها را سریع میشنویم. اما باید مراقب باشیم که او ما را در جیبش نگذارد! یعنی ما از او استفاده کنیم، نه او از ما.
بیایید قول بدهیم گاهی موبایل را کنار بگذاریم، به آسمان نگاه کنیم، با خانواده حرف بزنیم و بازی واقعی انجام دهیم. موبایل هم خسته میشود، بگذاریم کمی استراحت کند!
تاج یادت نرههههه