سلام، تاج
دو تاجر در یک شهر کار میکردند که یکی از آنها بسیار ظالم و حریص بود و همیشه سعی میکرد رقیب خود را از بازار خارج کند.
او یک روز توطئهای را برای این کار راه انداخت و با چند نفر از دوستانش همکاری کرد تا کالاهای تاجر دیگر را بدزدند و آتش بزنند.
تاجر مظلوم از این حادثه بسیار ناراحت شد و تمام سرمایهاش را از دست داد. او تصمیم گرفت از شهر برود و در جای دیگری زندگی جدیدی را شروع کند.
تاجر ظالم از این کار خود بسیار خوشحال بود و فکر میکرد که دیگر هیچ کس نمیتواند با او رقابت کند. او هر روز بیشتر از قبل پولدار میشد ولی هیچ وقت از آن لذت نمیبرد.
چند سال بعد، تاجر ظالم برای سفری به شهر دیگری رفت. در راه بازگشت، اتفاقی با تاجر مظلوم که اکنون تاجری موفق و محبوب شده بود، روبرو شد. تاجر مظلوم او را شناخت و از او شکایت کرد. تاجر ظالم از شرم و ترس فرو ریخت و از او عذرخواهی کرد. اما تاجر مظلوم به او گفت: «کوه به کوه نمیرسد ولی آدم به آدم میرسد. تو آن روز من را بیچاره کردی ولی امروز خداوند تو را به من رساند. من از تو انتقام نمیگیرم ولی تو باید از خداوند بترسی.»