بتاج
حرارت چندین لحظه بعد از فرود فضاپیما، همه ما را در یک لحظه به خود خیره کرد. دنبالهی صدای راهرویی خشن وقتی داخل کابین گوش شد، همه تنمان درهم آمد. هیاهویی در هوای راهرو بود و دستمانها نتوانستند صاف بمانند. تصویری منتظر ما بود که همگی به حالت حیرانیت خرده شده بودیم.
در لحظهای، در دیداری که هرگز فراموش نخواهیم کرد، کرهی نورانی ماه، در نافی فضاپیما آشیانه کرد. تمام تلاشمان برای ایستادن در وجود کاهیده شد و چشمانمان به دیدار زیبایی فروغان شد؛ که موج سبز شفق نمایان بود. چشمانمان در آغوششان مانده بود و هیچکدام ماجراجویی بیشتری نمیتوانستند کنند. آن لحظه، در حالت صلابت، پای هر جوانی به زمین نمیرسید. یک تجربه وحشتناک از جلو تا پشت اعضای بدنمان، با احساس یک جاذبه مخالف با جوانی محفوظ شده بود. همگی احساس حسادت و حیرت در هم بسته بودیم، هیچ الویتی بروز نداده بودیم و نه پندی به خود خیره کرده بودیم.
نه تنها یک سفر به ماه به ما این امکان را داد، بلکه ما را با وجود خداوند بیشتری در زمین آشنا کرد. تمام نگاهها و همه صحبتها در کابین، دربارهی زیبایی و شگفتیهای عظیم زمین بود. همه چیز دربارهی عشق، صلح و صمیمیت برای یکدیگر صحبت میکردیم.
ماه از راه دیدی بر همه حسرتی بود، اما زمین هم اکنون بر ما مؤثر بود. لحظاتمان در گلومان گیر کرد و دوست نداشتیم که خارج شویم. ببینید، زمین دارای زندگی و دیگر مسائل است. مشکلات دیروقت شروع میشوند و باران در شبانه روز بین مردم خوابند.
در این سفر فضاپیما، آنچه ما را تغییر داد، عشق و احترامی بود که به همدیگر نشان دادیم. البته اینکه یکسان نبودیم، اما همواره سعی میکردیم درک کنیم و به هم کمک کنیم. ما با یک شادی بند همدیگر را خواندیم. بر سر هر مهمانی و تعطیلاتی، ما همیشه یک جمع بودیم.
سفری که هیچکس هرگز فراموش نخواهد کرد. سفری که ما را با ناامیدی و شگفتیها مواجه کرد، و ما را با عشق و احترام یکدیگر به زمین بازگرداند. همه ما این راه حرکت را برای همیشه درون خود نگه داشتیم. میخواهیم همواره یادآوری کنیم که همیشه باید به هم کمک کنیم و با همدیگر باشیم، چه در فضا و چه در زمین.