شیفته ی نگاهش شده بودم چشم هایش عین دریای دم غروب میدرخشید همان قدر زیبا و همان قدر دوست داشتنی ان لحظه تنها خواسته ی من از خدا این بود که اگر می خواهم جان به عزرائیل دهم در اخرین لحظه ی مرگم او را ببینم و به خاطر بسپارم ، حتی در حال جان دادن ،زیرا که غمی نداشته باشم ولی حیف که نمی شود زیرا روح ما انسان ها از هرچه ساخته باشد ولی روح منو او یکی بود ،درسته یک روح در دو جسم
چطوره خودم نوشم؟