سایه آدم
«سایهها همراه مناند؛ هر لحظه، هر ثانیه. از من جدا نمیشوند و نخواهند شد، مگر اینکه آنها را ترد کنم. هر کجا که میروم، آن را به سویم میکشانم؛ کششی که رگههای نقرهایام را به طلایی تبدیل کرد. کششی که صورت مسئله وصل شدن را زیر سؤال برد. اما این سایه، که من را، روحم را، اسیر کرده، تا کی میخواهد ادامه دهد؟ تا وقتی که رگهایم بشکافند و قلبم از تکهای کاغذ کمتر شود؟ یا شاید تا وقتی که رنگ وجودم از سیاه و سفید بودن به نامرئی تبدیل شود؟ آری، بهتر نیست بگویم تا وقتی که بهای زندگی را از خونم تهیه کند، نه از جانم؟ و میدانی کدام بخش است که مرا از موجود به سایه تبدیل کرده؟ همان بخشی که خودم رهایش کردم.»