یکی بود یکی نبود غیر از خدا کسی نبود
در کلبه ای دور افتاده ای پیرمردی و یک پسر بچه ی پانزده ساله زندگی میکردند پسره خیلی کله شق بود وخیلی مغرور هر روز پیرمرد ب پسره علم و فت فن زندگی رو میگفت ولی پسره یکی گوشش در بود ودیگری دروازه اصن اهمیتی نمیداد تا اینکه اتفاقی برای پسره افتاد اتفاق این بود ک شیری پ پسره حمله کرد و نمیدانست چ کند