برگ در دل گفت کاش به سراغ من هم بیاید و با ناباوری گفت هنوز هم باور نمی کنم ولی انگار خودمم دیگه باورم شده که بهارم هرگز نمیاد وهمان کور سوی نور دل دلش خواموش شد قطر اشک یکی از ابرها بر تن خسته
اش خورد و کودک ناگاه به سراغش امد و پاییز بدجنسانه قهقه زد و مردم بی خبر از نابود شدن برگ کوچک عاشق تند تند از کوچه می گذشتند و با هر قدم برگ دیگری را نابود می کردند .