faranak

نگارش هشتم. درس 6 نگارش هشتم

سلام بچه‌ها، ممنون میشم اینو بفرستید🤍 از گوگل نباشه لطفا💘.

جواب ها

AMIR(: hesam ..

نگارش هشتم

سلام من اشنا رو نوشتم

جواب معرکه

Zahra🧪

نگارش هشتم

سلام عکسش نیومد در یک روزی مردی که از آفریقا تازه به شهر جدیدی امده بود تا کاری پیدا کند اما هیچ کس به دلیل سیاه پوست بودن آن کاری نمیدادن مرد که از این اوضاع خسته شده بود یک روز تصمیم گرفت به بازار شهر برود و خود را اعلام کند که از غلامان تاجران معروف شهر است و مردم به دلیل احترامی که به تاجران داشتند قبول کردند که مرد پیش آنها کار کند اما برای مردم سوال بو. که چرا غلام تاجر در اینجا کار کند و هر وقت از مرد میپرسیدند:فقط سکوت می‌کرد و از آن طفره میرفت . مرد آهنگر که بیشتر از همه برایش سوال بود تصمیم گرفت پیش تاجر ها برود و از آنها پرس و جو کند پس از اینکه مرد متوجه شد که غلام هیچ تاجری نیست به مردم گفت که فقط برای کار کردن اینجا آمده و مردم به دلیل دروغی که مرد به آنها گفته بود بسیار عصبانی شدند و آن را اخراج کردند . مرد آهنگر به او گفت : زبان سرخ سرسبز می‌دهد بر باد تو باید همیشه به اعمال و رفتار خودت توجه داشته باشی که روزی برایت درد سر درست نکند ولی حالا میتوانی نزد من کار کنی.
ایلیا عصمتی

نگارش هشتم

گویند روزی مردی پارچه باف بود که در این کار بسیار خبره و ماهر بود. روزی از روز ها مرد تمام وقت خود را صرف بافندگی پارچه زرین بافی کرد تا اینکه بعد از تلاش و زحمت زیاد توانست آن پارچه را ببافد. پس از تمام کردن پارچه از جایش بلند شد و پارچه را کادو کرد و به راه افتاد. در راه مشتریان زیادی برای لباسی که بافته بود پیدا شد اما او میگفت که پیشکش سلطان است و به هیچ عنوان حاضر به فروش آن نیست. پشت در بود که سربازان به او گیر دادند که آن چیست در دستت است و تو اجازه نداری وارد شوی و…….. تا اینکه وزیر بصورت تصادفی از آن جا می گذشت دستور داد که اجازه ورود آن فرد را بدهند. مرد پس از تشکر زیاد از وزیر و با کمک وی توانست وارد قصر شده و کادو خویش را به سلطان پیشکش کند. سلطان کادو را که باز کرد بسیار از لباس زرینه بافی شده خوشش آمد و تشکر کرد. همانجا بود که درباریان یک به یک نظر دادند که آن لباس را برای چه وقتی بپوشد. سلطان گفت: خودت بگو برای کی این لباس را بپوشم. مرد که بد زبان بود و نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد گفت: به نظر من این را بردارید هنگامی که به رحمت خدا رفتید آن را روی قبر شما بیاندازند. سلطان عصبانی شد و گفت: تو چگونه برای من آرزوی مرگ میکنی؟ و دستور داد سر مرد را ببرند. پس مرد را اعدام کردند و از آن هنگام است که میگویند: زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد.

سوالات مشابه درس 6 نگارش هشتم

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام