سلام عکسش نیومد
در یک روزی مردی که از آفریقا تازه به شهر جدیدی امده بود تا کاری پیدا کند اما هیچ کس به دلیل سیاه پوست بودن آن کاری نمیدادن مرد که از این اوضاع خسته شده بود یک روز تصمیم گرفت به بازار شهر برود و خود را اعلام کند که از غلامان تاجران معروف شهر است و مردم به دلیل احترامی که به تاجران داشتند قبول کردند که مرد پیش آنها کار کند اما برای مردم سوال بو. که چرا غلام تاجر در اینجا کار کند و هر وقت از مرد میپرسیدند:فقط سکوت میکرد و از آن طفره میرفت . مرد آهنگر که بیشتر از همه برایش سوال بود تصمیم گرفت پیش تاجر ها برود و از آنها پرس و جو کند پس از اینکه مرد متوجه شد که غلام هیچ تاجری نیست به مردم گفت که فقط برای کار کردن اینجا آمده و مردم به دلیل دروغی که مرد به آنها گفته بود بسیار عصبانی شدند و آن را اخراج کردند . مرد آهنگر به او گفت : زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد تو باید همیشه به اعمال و رفتار خودت توجه داشته باشی که روزی برایت درد سر درست نکند ولی حالا میتوانی نزد من کار کنی.