سارا

نگارش هشتم. درس 6 نگارش هشتم

از این ان شاء بنویسید از همیار و... نباشه لایک و تاج می دهم بهتون

جواب ها

جواب معرکه

Elena

نگارش هشتم

بیا اینم جوابت تاج یادت نره مشتی ♕^_^
Baran

نگارش هشتم

روزی روزگار هیولایی کوچک در حال قدم زدن بود اسم ان هیولا سبزه بود سبزه هیولای خیلی فضولی بود و دائم در حال فضولی کردن در کار دیگران بود او به دوستی نیز اهمیتی نمی داد یکی از روزها سبزه چندتا بچه هیولا دید و با انها دوست شد پس از چند وقت سبزه قرار بود با دوستان جدیدش به مسابقه فوتبال برود انها وسایل خود را جمع کردند و ماه ها تمرین کردند در روز مسابقه کاپیتان تیم که اسمش فرانسیس بود به تمام بازیکنان ابمیوه تازه ای داد که از خارج از شهر هیولایی انها امده بود سبزه که تا به حال از ان ابمیوه ها ندیده بود فکر می کرد این کار باعث دوپینگ می شود پس فکری به ذهنش رسید . اگر او از ان ابمیوه نمی خورد و دوستان خود را به رئیس باشگاه فروخت حتما جایزه بزرگی به او می دادند پس بدون معطلی پیش رئیس باشگاه رفت و ماجرا را تعریف کرد وقتی رئیس باشگاه پیش بازیکنان رسید با عصبانیت سر انها داد زد و انها را نصیحت کرد بعد تصمیم گرفت ابمیوه ها را با خود ببرد وقتی رئیس ابمیوه ها را دید متوجه شد ان ابمیوه ها ابمیوه های عادی هستند خلاصه که تمام نصیحت ها این بار نسیب سبزه شد که چرا بدون پرس و جو امده و گفته انها درحال دوپینگ هستند در نهایت سبزه تنبیه شد و نتوانست در مسابقه شرکت کند و به جز این که جایزه نگرفت دوستانش را نیز از دست داد وقتی به خانه برگشت متوجه شد چقدر زبانش سرخ هست و فهمید این زبان سرخ سر سبز او را بر باد برد معرکه؟ ؟؟

سوالات مشابه درس 6 نگارش هشتم