سلام بچه ها. هر کسی ص 36 نگارش رو نوشته برام بفرستش تاج میدم فقط زود خوب باشه

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

بفرما ...
 روزی روزگاری در شهری یک مرد خسیسی بود که خساستش آوازه ی شهر بود. او به دلیل کهولت سن، یکی از چشم هایش کم بینا شده بود. او به دلیل خساست، تقریبا هیچ وقت پیش پزشک نمی رفت. او چند بار سعی کرد خود را مداوا کند اما چون نابلد بود، چشمش بدتر شد. او که می دانست رفتن پیش چشم پزشک برایش هزینه ی زیادی دارد، ترجیح داد پیش دامپزشک برود و این گونه از هزینه ها بکاهد. در بیمارستان، منشی گفت: آقا، حیوانتان کجاست؟ آن مرد خودش را به نفهمی زد. تا این که منشی به دامپزشک زنگ زد و گفت که فلان آقا آمده اند. از قضا دامپزشک خصومت دیرینه ای با آن مرد داشته است. او هم بی سروصدا گفت: بفرستش تو. پیرمرد وارد شد ولی دامپزشک را نشناخت. دامپزشک هم بی سر و صدا دستگاهی که مخصوص تمیز کردن چشم حیوانات بود را، در چشم او کشید و چشم پیرمرد قصه ی ما کور شد. پیرمرد پیش قاضی رفت و ماجرا را گفت. قاضی هم فکری کرد و گفت: پیرمرد ابله، اگر تو نادان نبودی، هیچ وفت به دامپزشک مراجعه نمی کردی. دامپزشک هم که دید ماجرا به نفع او تمام شده، با لبخندی شیطانی، دادگاه را ترک کرد.

سوالات مشابه درس 2 نگارش هشتم

امیر احمد رحیمی · درس 2 نگارش هشتم
رضا شمسی · درس 2 نگارش هشتم
Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم