در روزگار گذشته، دو جوان در بازار بغداد در یک فرشفروشی کار میکردند. یکی از آنها، انسانی خام و سرد و گرم روزگار نچشیده بود که همیشه به موفقیت و پول بیشتر فکر میکرد و هیچ اهمیتی برای نحوه رسیدن به پول قائل نبود. او برای موفقیت خود، حاضر بود موفقیت را از دیگران بگیرد و بدبختشان کند. نفر دومی که در این حجره کار میکرد، جوانی سر به زیر و قانع بود. این جوان به پولی که هر روز خداوند به عنوان رزق به او میرساند، راضی بود و سودای مال بیشتر در سر نداشت. صاحب این فرشفروشی، پیرمردی بود که از شدت ضعف پیری، توانایی سرکشی به مغازه خود را نداشت و حساب و کتابهایش را به دو شاگردش سپرده بود.
آن شاگرد پیرمرد که آرزوی مالاندوزی در سر داشت یک روز که بازار خلوت بود، تصمیم گرفت که پیرمرد را به قتل برساند و همه دارایی او را جمع کند و از شهر بغداد به جای دیگری فرار کند. روزی از روزها، وقتی که به سراغ پیرمرد رفت، او با عجز و ناله به شاگردش گفت که این دنیا ارزش چنین کاری را ندارد، من اکنون پیر و ناتوانم و نمیتوانم از حقم در برابر تو دفاع کنم، تو تصور میکنی که وقتی مال من را بدزدی هیچ چیزی جلویت را نخوا