تا به حال قّصه ام را زیاد شنیده ای ، قّصه ی آن
نگهبان قلابی تنهای بچگی هایت از آن من است .
می توانی درک کنی عمق تنهایی دل غمگینم را که در
لباس ژنده ای قایم شده ؟
تیر افتاب که مستقیم در چشمانم فرو میرفت به
بیدار شدن وا دارم می کرد ، دوباره صبحی دیگر
تکراری تر از دیروز و اما هوای بهاری و بادی که لباس
پاره پوره ام را به رقص وا می داشت ،میان آن همه
اندوه ذره ای حس خوب در دلم می کاشت .
سرم را آسته بالا آوردم و چشمانم را با خستگی و بی
حوصلگی چرخاندم باز هم سکوت بود و مزرعه ای
دور افتاده ،نه صدایی گوشم را نوارش میداد و نه
حتی منظره ای چشمانم را شوق نگریستن می
بخشید .
بازهم جای شکرش باقی است که این حال و هوا
همیشگی نیست ، گاهی تا صدای پرنده ای به گوشم
می رسد سرم را پایین می اندازم ، شاید دریای شفاف
دلم ، صورت کریه ام را بپوشاند ، اما سخت در
اشتباهم، ترسناک تر از آن حرف هایم که حتی کلاغی
سیه روی نگاهم بیاندازد .
پس از لحظاتی صدایی ،سکوت مزرعه را درهم
شکست، به راستی صدای آوازش بود و چه دلنشین
دلم را به سوی عشقش فرا می خواند ، باز هم صبحیاز نو و دوست داشتن های یواشکی ام از ن