صبح نزدیک بود و ماه می رفت تا بخوابد. خورشید که پاورچین به طرف بلندترین قله می رفت، با دیدن او گفت: دیشب چند بار به آسمان نگاه کردم اما نبودی. ماه که خمیازه ای کشید و گفت: خودت که می دانی هروقت ابرها میهمانی داشته باشند، آنقدر آسمان شلوغ می شود که جایی برای من نمی ماند. خورشید خندید و گفت: پاییز که می شود ابرها بیشتر از من و تو در آسمان هستند.
ماه با آخرین پرتو سفید رنگی که به صورت داشت، نگاهی به دور ترها انداخت و گفت: اما خوش حالم که میهمانی شان طولانی نشد. این ابرهای پاییزی هروقت به میهمانی می آیند، تا چند روز می مانند خورشید، چند لکه ابرسیاه را نشان داد و گفت: می بینی که هنوز هستند. ماهِ خسته دوباره خمیازه کشید و گفت: آن لکه های سیاه، بچه های بازیگوشی هستند که دوست ندارند به خانه بروند. همیشه هم بعد از میهمانی ابرهای سیاه،این لکه بچه های سر به هوا دیرتر به خانه می روند.
خورشید در ادامه ی حرف او گفت : گاهی هم اصلا نمی روند. خودم بارها دیدم آنقدر در آسمان می مانند تا از گرمای من سفید بشوند. ماهِ خسته باز هم خمیازه کشید. . خورشید وقتی خستگی ماه را دید فکری کرد و گفت : می خواهی از نورم به تو بدهم تا خستگی ات بر طرف بشود؟.
معرکه یادت نره 😉