در اعماق تاریکی بیکران، روحی جوان و شعلهور، با ارادهای قوی تر از هر فولاد، چشم به آسمان دوخت.
آنجا، جایی که هر ستاره قصهای هزار ساله زمزمه میکرد، او رازی نهفته در سینه یک سیاره پنهان دید.
نور اسرارآمیز آن سیاره، همچون نگینی در کهکشانی بیکران میدرخشید و او را به مشاهدهای مسحورکننده فرا میخواند.
منظرهای جالب و فراتر از خیال، پرده از حقیقتی باستانی برداشت که ذهن هر بینندهای را تسخیر میکرد.
این شکوه فوقالعاده، نه تنها چشمان او را خیره ساخت، بلکه روحش را به پروازی جاودانه در کرانههای زمان و مکان وا داشت.