یک روز عصر، وقتی از مدرسه برگشتم، خیلی خسته بودم و روی تخت دراز کشیدم. چشمهایم را بستم و خیال کردم کاش میتوانستم به جایی دور سفر کنم، جایی که تا حالا هیچکس نرفته است. کمکم وارد دنیایی شدم که پر از رنگ و نور بود و حس کردم روحم از زمین جدا شده و دارم پرواز میکنم.
در آن دنیای خیالی، ماشینها پرنده بودند، آدمها با فکر کردن صحبت میکردند و روی آسمان، برجهای بلورین ساخته شده بود. من سوار یک سفینه نورانی شدم که خودش میدانست کجا باید برود! از کوههای ابر گذشتم، از کنار ستارهها رفتم و به سیارهای رسیدم که درختهایش از شکلات ساخته شده بود و رودخانههایش از آبنبات. با موجودات عجیبی آشنا شدم که خوشرو و مهربان بودند و از من دربارهی زمین میپرسیدند.
در آنجا هیچکس دعوا نمیکرد، هیچکس غمگین نبود و همه به هم کمک میکردند. دلم میخواست همیشه همانجا بمانم، اما ناگهان صدای مادرم را شنیدم که گفت: «بیدار شو، وقت شامه!» چشمهایم را باز کردم و فهمیدم همهاش خواب و خیال بوده است.
هرچند آن سفر تخیلی واقعی نبود، ولی به من یاد داد دنیا وقتی قشنگتر میشود که آدمها مثل آن موجودات خیالی با هم مهربان باشند. از آن روز تصمیم گرفتم در دنیای واقعی، سفیر مهربانی باشم تا شاید زمین ما هم مثل آن سیاره رؤیایی شود.
«گپ چی پی تی»
موضوع سفر تخیلی هست ، چهار بنده
شامل مقدمه ، بخش میانی و نتیجه گیری.