آیلار عالی پور

فارسی ششم. درس 14 فارسی ششم

تکلیف فارسی یک مناظره بین مرد بزاز (پارچه فروش)و اسبش بنویسید. در متن نوشته شده آرایه های مبالغه و کنایه را نیز بکار ببرید.

جواب ها

ناظره بزاز و اسبش شخصیت‌ها: بزاز: مردی تاجر، کمی خسیس، غرغرو و خود را عقل کل می‌داند. اسب: حیوانی صبور اما باهوش، که از ظلم و ستم بزاز به تنگ آمده است. (صحنه: بازار، کنار دکه بزاز. بزاز در حال تمیز کردن پارچه‌هاست و اسبش با خستگی کنار دکه ایستاده.) بزاز: (با حرص) ای خدا! این پارچه‌ها رو ببین! انگار از اولش هم کثیف بودن. معلوم نیست کی اینجوری کثیفشون کرده. (با چشم غره به اسب نگاه می‌کند) تو که از صبح تا حالا مثل یه تیکه چوب اونجا وایستادی، نکنه تو بودی اینا رو اینجوری کردی؟ اسب: (در دلش آه می‌کشد) ای کاش می‌تونستم جواب بدم! ای کاش این بزاز می‌فهمید که من فقط یه اسبم و این همه بار رو با جون و دل می‌کشم. بزاز: (با صدای بلندتر) ها؟ حرفی نداری بزنی؟ معلومه که نداری. زبون آدمیزاد که سرت نمیشه. ولی خوب می‌دونی که حق با منه. این پارچه‌ها رو امروز باید بفروشم، حالا باید برم یه فکری برای این کثیفی بکنم. (با لگد کوچکی به شکم اسب می‌زند) پاشو ببینم! راه بیفت! وقت تلف کردن نیست! اسب: (با درد، اما سعی می‌کند بایستد و به دنبال بزاز راه بیفتد. در دلش می‌گوید:) آه، ای بزاز! تو که فکر می‌کنی خیلی زرنگی، اما نمی‌دونی که من چه بار سنگینی رو روی دوشم تحمل می‌کنم. تو فقط ظاهر رو می‌بینی، اما باطن رو نه. بزاز: (در حالی که پارچه‌ها را به دوش می‌کشد و اسب را هل می‌دهد) عجله کن! مردم منتظرن! فکر کردی من بیکارم که اینجا وایستادم؟ باید پول دربیارم تا تو هم یه شکمی سیر کنی. اونم شکم سیر کردن با یونجه خشک و کاه! (می‌خندد) اسب: (در دلش) پول درآوردن؟ تو به این می‌گی پول درآوردن؟ تو فقط داری از جون من مایه می‌ذاری! اگه من نبودم، چطور می‌تونستی این همه جنس رو جابجا کنی؟ مگه با چهار تا پارچه که رو دوشت می‌ذاری؟ بزاز: (به سمت مشتری که نزدیک می‌شود) سلام ای مشتری عزیز! خوش آمدی! ببین چه پارچه‌های نفیس و اعلای ایرانی آوردم برات. اصل اصل! از بهترین جنس. (با ذوق و شوق پارچه را نشان می‌دهد) اسب: (در دلش) نفیس؟ اعلا؟ تو که فقط دنبال اینی که این پارچه‌های رو به قیمت گزاف بفروشی و سود بیشتری ببری. حتی نمی‌دونی این پارچه از کجا اومده و چطور به اینجا رسیده. مشتری: (پارچه را نگاه می‌کند) قیمتش چقدره؟ بزاز: (با لبخندی مرموز) قیمتش؟ والا برای شما که مشتری عزیز مایی، یه قیمت خیلی خوب می‌دم. فقط ۵۰ هزار تومن! اسب: (در دلش با تعجب) پنجاه هزار تومن؟ این دیگه از کجا اومد؟ پارچه‌ای که خودت دیروز ۱۰ هزار تومن خریدی! این دیگه نهایت دروغ و مباغله است! مشتری: (چانه می‌زند) ۵۰ هزار تومن؟ زیاده! ۳۰ هزار تومن بیشتر نمی‌دم. بزاز: (با اغراق) چی؟ ۳۰ هزار تومن؟ ای وای! مشتری عزیز، این پارچه رو از دست بدی ضرر کردی! خودم ۵۰ هزار تومن خریدم! (به اسب اشاره می‌کند) این اسب وفادار من هم شاهده! اسب: (در دلش با کنایه) آره، من شاهد بودم که چطور با منت این پارچه رو خریدی و حالا داری دروغ می‌گی. ولی من هم شاهد ظلم‌های تو هستم. شاهد اینکه چطور من رو شب و روز کار می‌کشی و جز یه کم علف خشک چیزی به من نمی‌دی. بزاز: (به اسب رو می‌کند) هِی! تو که حرف نمی‌زنی، ولی خوب می‌دونی که من راست می‌گم! به مشتری بگو که این پارچه چقدر خوبه! اسب: (در دلش) کاش می‌تونستم به مشتری بگم که این بزاز چقدر خسیسه و چقدر به من ظلم می‌کنه. کاش می‌تونستم بگم که این پارچه فقط ۱۰ هزار تومن ارزش داره. بزاز: (با لبخند به مشتری) دیدی؟ اسبم هم تایید کرد! حالا بگو ببینم، می‌خری یا برم؟ مشتری: (با تردید) خب، ۴۰ هزار تومن. بزاز: (با تظاهر به ناراحتی) ای بابا! باز هم ضرر! باشه، قبول! ولی دفعه دیگه از این قیمت‌ها خبری نیست! (پول را می‌گیرد و پارچه را به مشتری می‌دهد) اسب: (در دلش) دیدی بزاز؟ دیدی چطور با دروغ و مباغله پول درآوردی؟ این پول، حق من بود! این حق زحمات شبانه‌روزی من بود! بزاز: (رو به اسب) خب، کارمون تموم شد. حالا که پول خوبی درآوردم، امشب برات یونجه تازه می‌گیرم! (با غرور) اسب: (در دلش با ناامیدی) یونجه تازه؟ باز هم یه وعده توخالی. مثل همیشه. من فقط آرزو می‌کنم که یه روز از این همه ظلم نجات پیدا کنم و بتونم آزادانه زندگی کنم. شاید اون روز، بفهمی که صبر من هم حدی داره. (بزاز با خوشحالی به سمت خانه می‌رود و اسب با قدم‌های سنگین و خسته، پشت سر او راه می‌افتد، در حالی که در دلش بغض سنگینی حس می‌کند.) معرکه یادت نره اینو دوستم برام فرستاده بود

سوالات مشابه درس 14 فارسی ششم