از خواب زمستانی بیدار شدم صدای قطرات باران که روی شیشه می ریخت به گوش میرسید لباس گرمی پوشیدم و به حیاط رفتم به سمت باغچه رفتم و آنجا نشستم با تمام وجود بوی خاک باران خورده را تنفس کردم بوی خاک و باران یاد آور لحظات زیبای زندگی ام بود با تمام وجود بوی خاک باران خورده را به ریه هایم رساندم بلند شدم و به اتاقم رفتم پنجره را باز کردم نسیم ملایمی می وزید و بوی خاک باران خورده را با خود به اتاقم می آورد باران به ذرات خاک می بارید و آنگاه دیگر خاک تنها نبود بلکه خاک باران خورده بود