وطن، تنها یک نقطه روی نقشه نیست؛ تکهای از جان من است، با بوی خاکش پس از باران، با طعم هوایش در صبحگاهان. نخستین گریههایم را شنید، نخستین قدمهایم را به خاطر دارد، و هنوز رد لبخندهای کودکیام بر کوچههایش باقی است.
عشق به وطن، نه شعاری است برای روزهای سختی و نه فریادی که تنها در میادین سر دهد. این عشق، در جان هر سنگفرش کهن این سرزمین ریشه دوانده و در آواز هر جویباری جاری است. دوستش دارم، نه از روی تکلیف، که از روی تپش هر رگِ وجودم.
هر درخت کهنسالش، قصهای از صبوری سروده است، هر غبار کویرش، رازی از ایستادگی. این وطن، مادری است زخمی اما مهربان، که ما را در آغوش گرفته با تمام فرسودگیاش. و ما فرزندان او، مدیونیم تا با تمام توان برای آبادیش بکوشیم.
عشق به ایران، یعنی این که در جان داشته باشیاش، نه بر لب. یعنی هر قطره اشک و هر ذره خاکش را سهم خود بدانی. ای وطن، تو را دوست دارم چنان که هیچ سرزمین دیگر را نتوان دوست داشت.