کنار رودخانه قدم میزدم...
به سرم زد که من هم مانند او چند تکه نانی را که مادرم همیشه در زنبیل مخصوص نان های خشک نگهداری میکرد.، بیاورم.
اما تا خانه راه زیادی باید طی میکردم پس به سمت ان شخص رفتم و از وی درخواست کردم که مقداری هم به من نان بدهد که من هم بتوانم مانند او به ماهی های داخل رودخانه غذا بدهم.
اما او با بدخلقی گفت؛: من نمیخواهم که..
اگه خوشت اومد ادامه بدم خواستی