روزی که خورشید درحال غروب بود و چهره خود را از آسمان شهر می گرفت باعث میشد از آن دور دست ها فضایی غم انگیز ذهنم را احاطه کند..
به دنبال راهی برای پرت کردن این لحظه غم انگیز در چاله های عمیق ذهنم بودم..
که ناگهان باران شروع به باریدن کرد..
آسمان همچنان میگریست و من دریچه نگاهم به سمت رودخانه ای کشیده میشد که قطرات اشک های باران بر آن تازیانه میزد..
با هر قطره ای که به رود خانه می پیوست انگار آسمان لحظه به لحظه وجودش را از دست میداد..
و فریاد رعد آسای بلند تری می کشید..
و بیشتر اشک میریخت
هر قطره ای که بر روی رود خانه فرود می آمد گذر رودخانه کند تر میشد
و سرعتش جای را به ملایمتی اندوهناک میداد..
انگار خود رودخانه از از گرفتن قطره وجود آسمان ناراضی بود..
و می خواست با گذری ملایم تر به آسمان بفهماند که خود نیز علاقه ای به گرفتن جان های آسمان ندارد..
گرچه قلمرو آسمان درحال ورشکست شدن بود...
ولی این پایان فرمانروایی آسمان نبود
بالاخره روزی میرسد که رودخانه از شدت شادابی باز پس دادن آن قطرات ارزشمند گذر خود را سریعتر کند
و بار دیگر ثابت کند که همچنان به آسمان پر مهرش وفادار است..
ماهها بعد..