👽 یکی از روزهای تابستانی، هنگام غروب آفتاب، یک نور درخشان در آسمان دیده شد. مردم ذهولزده به آسمان نگاه کردند تا ببینند که این نور عجیب از کجا میآید. بعد از چند لحظه، یک فضاپیمای بزرگ و شگفتانگیز ظاهر شد و با حرکتی آرام، در یک بقعه خالی از شهر فرود آمد.
بعد از چند لحظه از درون فضاپیما، یک آدم فضایی با چشمها و پوست سبز و دستها و پاهای بلند پیدا شد. او به آرامی پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت. مردم با دیدن او، همه به دلمون گرفت اما او اصلاً ترسناک نبود. او با زبانی عجیب اما زیبا، خوش آمدگویی کرد و گفت: 'من از سیارهای دوردست به نام زانتارک میآیم. ما به دنبال دوستان در سراسر کهکشان هستیم.'
مردم با تعجب به این سخنان گوش فرا دادند. آدم فضایی شروع به بیان داستانهای جالب از زندگی و فرهنگ مردم سیارهاش کرد. او توضیح داد که چگونه آنها با همدیگر زیستن و چگونه صلح و دوستی بزرگترین ارزش زندگی آنهاست.
مردم با شنیدن این داستانهای هیجان انگیز و زیبا، تعجب و خوشحالی بیشتری پیدا کردند. آن روز، یک رویداد استثنایی برای زمین بود. آدم فضایی در کنار مردم شهر بسیار خوش مهربان و دوستداشتنی واقع شد و آنها هم به او مهماننوازی کردند.
با گذشت چند ساعت، آدم فضایی موظف شد به سیارهاش بازگردد، اما قول داد که دوباره به زمین برگردد. او با دیدن زیباییهای زمین و دوستی مردم زمین، در دلش عاشق این سیاره جواز و تصمیم گرفت هر زمانی که امکانش باشد دوباره به زمین بیاید.
مردم با خوشحالی و آرامش به خانههایشان برگشتند، اما داستان دیدارشان با آدم فضایی همیشه در خاطرههایشان ماند. این روز برای همه یک روز فراموشنشدنی بود. 🌌