در ساحلِ شیشهای، موجها چون اندیشهای شکننده میرقصند؛
شب، ردّ آدمکهای خیالی را بر شنهای مهآلود دنبال میکند.
باد، صدای ناپیدای غروبِ دلنشین را در خود میپیچد،
و خورشیدِ خسته، در آغوشِ قصرِ یخی فرو میریزد.
________
تو چون غروب دلنشینی، جانبخشِ چشمِ خستهام
که روی ساحل شیشهای، رنگِ حضور میپاشی
اگرچه در دلِ زمستان، قصر یخی بنا کردی
هنوز آدمکهای خیالیات، گرمِ نوازشم میباشند