روزی روزگاری یک مرددرکمپ بود او معتاد بود
اوخودش روگموگور میکرد وخانواده اش نخواستن اونرو
به کمپ ببرند.
این مرد خانواده اش اونو پیداکردن وبه کمپ بردنش
چندروز بعدش ازکمپ فرارمیکنه ودوباره پیداش میکنن۰
دوماه ازین روزهایی که گذشت این مرد درآشپزخانه کمپ
کارمیکرد.
ودوباره ازکمپ فرار میکه وتوخیابون های شهر میگرده و
دوباره به اعتیا برگشت