شب یلدا
انگشتان نیمه یخ زده ام را بر روی زنگ فشردم. خواهر کوچکم با لب های گل انداخته و لبخند کودکانه در کنارم ایستاد. همه در انتظار باز شدن در سفید رنگ خانه پدربزرگ بودیم. در باز شد و موجی از گرما گونه هایم را نواخت. احوالپرسی هایی که گاهی رنگ جیغ و هاله ای ازذوق و شوق با خود داشت فضا را پر کرد. راه پله از گلیم های با نقش و نگارهای خاکی و کرم رنگ پوشیده شده بود. گلهای جورابم بر گل بوته های گلیم و فرش بوسه میزدند. شاید آنها هم بساط سور چله را برپا کرده بودند.
در میانه خانه بشقابی آبی رنگ بر روی پارچه سنتی قرمز گلدار خودنمایی می کرد. گردالی های نارنجی رنگ پرتقالی، پادشاهان تاجدار قرمز پوش اناری و خیار سبز صیقلی،تابلوی زمینی رنگارنگ را تکمیل میکردند.
پدربزرگ در میان سکوت همیشگیاش نیمنگاهی به نوه های قد و نیم قد خود میکرد. عشقی در چهره و نگاهش وجود داشت که با سبک خاص خودش ابراز می کرد. هیچگاه شبیه پدربزرگ های قصهگو کلیشهای داستان های یلدایی نبود اما سکوت و استبداد اش هم برایم دوست داشتنی است.
مادر،خاله، دایی، بچه ها و همه و همه حضور داشتند و چقدر این حضور ها شیرین بود. اما اکنون آ