زندگی و بوم نقاشی، هر دو فرصتِ نقش بستناند؛ یکی در دلِ زمان، دیگری رویِ پارچهی سپید.
زندگی مثل رنگهایِ رها شده است که گاهی ناگهان رویِ دل میپاشند و بوم، آن بومِ صبور است که اجازه میدهد همان رنگها کنار هم بنشینند و داستانی بگویند. زندگی با ریتمِ تپشِ قلب ما پیش میرود و بوم با سکوتِ انتظار؛ زندگی میسازد، بوم تصویر میکند.
زندگی مثل قلمِ زنده است؛ اگر حرکت کنی، نوشته میشود و اگر بخواهی، پاک میشود؛درحالی که بوم مثل صفحهی خاموش است؛ وقتی قلم بر آن مینشیند، باید تحمل کند که خطها بمانند و شکل بگیرند.
زندگی میتواند اثر باشد اگر نگاهت هدف داشته باشد، و بوم میتواند بیمعنا بماند اگر قلمت بیجهت باشد. پس بوم و زندگی، شبیهاند چون هر دو برای «معنا» به دنیا آمدهاند؛ هر دو، اگر با دقت نگاهشان کنیم، از ما هنرمندی میسازند که میفهمد چگونه با هر رنگ، هر اتفاق، هر خط، تصویری از «بودن» را خلق کند.
اگه موضوع دست خودتونه بنظرم تغییرش بده با موضوع عشق و نفرت بنویس یکی از بچها پایین خواسته بود خیلی بهتر میشه باهاش نوشت و داستان دلنشین تر میشه.