AMIR

نگارش هشتم. درس 8 نگارش هشتم

لطفاً جواب بده تو رو خدا یک انشا

جواب ها

جواب معرکه

Hasti

نگارش هشتم

از زبان یک کفش یادش بخیر! یاد آن روزها افتادم آن روزهایی که در ویترین یک مغازه که پاساژی بزرگ قرار داشت بودم هر کودکی که نگاهی به ویترین میانداخت مرا می پسندید فروشنده هم نمونه ای از من را به خریدار می فروخت. تا زمانی که پسرکی هفت ساله مرا برای اولین سال حضورش در مدرسه انتخاب کرد. فروشنده طبق معمول به سراغ انبار اجناس رفت ، تا نمونه ای از من را به پسرک بدهد اما برگشت و با تاسف به پسرک گفت از این مدل کفش تمام کردیم و دیگر نداریم پسرک که من را پسندیده بود به پدرش نگاهی انداخت و گفت : همین کفش رو میخواهم فروشنده که اصرار پسرک را دید من را از ویترین بیرون آورد و من را به پسرک داد و گفت این را امتحان کن شاید اندازه ات باشد. پسرک که اشک گوشه ای از چشمانش را پوشانده بود مرا پوشید و با خوشنودی به پدرش نگاهی کرد و گفت : پدر این کفش اندازه ام است. پدر ، من را برای پسرش خرید من خیلی خوشحال بودم که صاحب من کسی هست که من را خیلی دوست دارد. پسرک آنقدر من را دوست داشت که ؛ دلش نمی خواست من را استفاده کند ، که مبادا خراش بردارم هر روز که از مدرسه باز میگشت با دستمالی لطیف من را تمیزمی کرد. روزها گذشت در یکی از روزها که پسرک زنگ آخر ورزش داشت ، کفش ورزشی نپوشید و به اشتباه من را به پا کرد. دبیر ورزش :گفت امروز میتوانید به انتخاب خودتون هر بازی که دوست دارید انجام بدهید. بچه ها با رای گیری تصمیم گرفتند ، فوتبال بازی کنند. پسرک در دروازه به عنوان دروازه بان ایستاد. زمانی که میخواست توپی که از طرف بازیکنان مهاجم میآید را بگیرد به زمین افتاد. آن لحظه بود که هر دو زخمی شدیم و دردمان آمد هنگام برگشت به خانه یک نگاهش به زخمهایش و نگاه دیگرش به من بود. کفشی که بسیار دوست داشت مانند خودش زخمی شده بود. به خانه که رسید فورا به مادرش مرا نشان داد و گفت: مادر کفشهایم هنگام بازی پاره شد مادر کاری بکن مادر که ناراحتی پسرش را دید من را به کفاشی برد تا من را بدوزد فردای آن روز مثل روز اول که مرا ساخته بودند شده بودم. مادر پسرک مرا به خانه آورد اما حق با پسرک بود جای دوختهای روی بدنم مشخص بود. آری پسرک من را مثل قدیم دوست نداشت و مدتی بود که از پدر و مادرش کفش جدید درخواست می کرد حق هم داشت دوستانش کفشهای نو به پا میکردند. میدانید چرا؟ چون کمی به عید نمانده است همه آنها به خرید عید رفته اند.من عيد را دوست ندارم انسانها چیزهای جدید را به قدیمی ترجیح میدهند و قدیمی ها را فراموش میکنند حال مدتی است که من در جایی تاریک هستم که انسانها به آن جا کفشی میگویند. ولی به نظر من جای کفشها در پای انسان هاست نه اتاقی تاریک مانند زندان از شما انسانها خواهم که ما کفشها را فراموش نکنید.

سوالات مشابه درس 8 نگارش هشتم

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن