. بانویسی حکایت
نام انشاع:نعمت های بی پایان
~در رورگازان گذشته حاکمی به بیماری گوش درد مبتلا شد و شنوایی خود را از دست داد.
درمان پزشکان نیز هیچ تأثیری نداشت.
حاکم از این اتفاق که موجب شده بود که او دیگر هیچ صدایی از آدم مظلومی را نشنود خیلی نارحت بود و نمی دانست چه کار کند، روزی یک ادم دانا به گیش حاکم رفت و با اشاره و نوشتن به او گفت:(ای سلطان چرا غمگین و ناراحت هستید؟ شما فقط یکی از حس های خود را از دست داده اید،خداوند به شما حس های دیگری هم داده است که سالم اند، پس از آنها استفاده کنید.)
حاکم کمی فکر کرد و سپس گفت:(ای مرد دانا حرف درستی میگویی من از این نعمت های دیگر خود غاف بودم و به نعمت های دیگر بی نوجه بودم.)
❤️:معرکه یادت نره.