Ahmadi

نگارش هشتم. درس5 نگارش هشتم

انشا درمورد حکایت صفحه ۶۶ نگارش هشتم لطفا جواب بدید معرکه میدم

جواب ها

جواب معرکه

sareh

نگارش هشتم

. بانویسی حکایت نام انشاع:نعمت های بی پایان ~در رورگازان گذشته حاکمی به بیماری گوش درد مبتلا شد و شنوایی خود را از دست داد. درمان پزشکان نیز هیچ تأثیری نداشت. حاکم از این اتفاق که موجب شده بود که او دیگر هیچ صدایی از آدم مظلومی را نشنود خیلی نارحت بود و نمی دانست چه کار کند، روزی یک ادم دانا به گیش حاکم رفت و با اشاره و نوشتن به او گفت:(ای سلطان چرا غمگین و ناراحت هستید؟ شما فقط یکی از حس های خود را از دست داده اید،خداوند به شما حس های دیگری هم داده است که سالم اند، پس از آنها استفاده کنید.) حاکم کمی فکر کرد و سپس گفت:(ای مرد دانا حرف درستی میگویی من از این نعمت های دیگر خود غاف بودم و به نعمت های دیگر بی نوجه بودم.) ❤️:معرکه یادت نره.

جواب معرکه

sahel

نگارش هشتم

بازنویسی حکایت صفحه ۶۶ کتاب نگارش هشتم : *تاجم نشه فراموش♡ پادشاهی شنوایی گوش هایش را از دست داد و حتی با درمان پزشکان هم بهبود نیافت.او خیلی غمگین بود از این که این اتفاق باعث شده بود که دیگر صدای هیچ‌کس را نشنود و نمی‌دانست که باید چه‌کار کند.یک روز فرد عاقلی پیش او رفت و با زبان اشاره و نوشتن بر روی کاغذ به پادشاه فهماند که :< ای پادشاه چرا ناراحت هستی؟شما فقط یکی از حواس پنج‌گانه خود را از دست داده‌اید. پس چهار حواس دیگری که خداوند به شما داده است چه طور؟آن ها که هنوز سالم هستند از آن ها استفاده کن.> پادشاه کمی با خود فکر کرد و گفت:<ای عالم حق با تو است.من از نعمت های دیگری که خداوند به من عطا کرده است چشم پوشی کردم. *** روزی حاکمی هر دو گوشش ناشنوا شد. دکترها هرچه تلاش کردند، درمانی پیدا نشد و شنوایی او برنگشت. حاکم خیلی ناراحت بود؛ بیشتر از این جهت که دیگر نمی‌توانست صدای مردم مظلوم را بشنود و به درد دلشان رسیدگی کند. نمی‌دانست باید چه کار کند و مدام غصه می‌خورد. یک روز مرد دانایی به دیدنش آمد. چون حاکم نمی‌شنید، آن مرد حرف‌هایش را نوشت و به او نشان داد. نوشت: «ای پادشاه، چرا این‌قدر ناراحتی؟ درست است که شنوایی‌ات را از دست داده‌ای، اما خداوند حواس و توانایی‌های دیگری هم به تو داده که هنوز سالم‌اند. از آن‌ها استفاده کن و به مردم کمک کن.» حاکم کمی فکر کرد و فهمید او درست می‌گوید. با خودش گفت: «من آن‌قدر درگیر چیزی که از دست داده‌ام بودم که نعمت‌های دیگری را که هنوز دارم، فراموش کرده بودم.» از آن روز به بعد سعی کرد با کمک حواس و توانایی‌های دیگرش، باز هم به مردم رسیدگی کند *** پادشاهی شنوایی‌اش را از دست داد و حتی با درمان پزشکان هم خوب نشد. او خیلی غمگین بود، چون دیگر نمی‌توانست صدای هیچ‌کس را بشنود و نمی‌دانست باید چه کار کند. روزی مرد دانایی پیش او رفت و با اشاره و نوشتن روی کاغذ به او فهماند: «ای پادشاه، چرا ناراحتی؟ تو فقط یکی از حواس پنج‌گانه‌ات را از دست داده‌ای. پس چهار حس دیگر که خداوند به تو داده چه می‌شود؟ آن‌ها هنوز سالم‌اند؛ از آن‌ها استفاده کن.» پادشاه کمی فکر کرد و گفت: «ای مرد دانا، حق با توست. من از نعمت‌های دیگری که خداوند به من داده بود، غافل شده بودم.»

سوالات مشابه درس5 نگارش هشتم

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن