روزی در باغی سرسبز، کرم شبتاب کوچکی به نام «نورین» شبها مثل چراغی جادویی میدرخشید و همه حشرات را شگفتزده میکرد. پروانهای کنجکاو به او گفت: «ای نورین، چرا روزها پنهان میشوی و بیرون نمیآیی؟»
نورین با نوری ملایم پاسخ داد: «من عاشق درخشیدنم، اما خورشید چنان درخشان است که نور من در برابرش گم میشود. پس شبها میدرخشم تا همه مرا ببینند و از زیباییام لذت ببرند.»
پروانه خندید و گفت: «پس تو عاقلانه عمل میکنی! هر کسی جای خودش را میداند.» از آن پس، نورین با افتخار هر شب باغ را روشن میکرد و درس داد که هر نوری، زمان خودش را دارد