•آیینه و غبار•
آیینه و غبار،هر دو در سکوت قصه ای میگویند.
یکی شفاف و بیپرده، دیگری کدر و رازآلود.
آیینه، در پیِ نمایش است، در پیِ بازتابِ بیواسطه،غبار، در پیِ سکوت، در پیِ پنهانسازیِ ناخواسته.
یکی نور است، دیگری سایه. یکی درخششِ صبح است، دیگری تیرگیِ شامگاه.
آیینه آغاز هر نگاه است و غبار پایان هر سخن.
آیبنه صداییست از جنس وضوح،از جنس صداقت،اما غبار حقیقت را در آغوش نرم خود پنهان میکند و حجابی میسازد از جنس غفلت.
با اینهمه این دو هرگز از یکدیگر جدا نیستند، در پس هر غباری روحی از آیینه خفته است منتظر نسیمی،منتظر دستی،تا غبار اندوه را کنار زند و دوباره به نور برسد و هر آیینه اگر غفلت کند غباری بررویش خواهد نشست.
آنها در دلِ یکدیگر گمشده پیدا،پنهان و آشکار زندگی میکنند.