.زمستان بی رحم .
باد سرد در لابه لای شاخه های خشکیده دختان میچرخید و با خونسردی تمام اخرین برگ درختان را اواره ی زمین سنگدل میکرد .
رود ی که از چشمه ی بالای قله می امد با لرز خبر امدن زمستان بی رحم را به ماهیان دریا میداد .
و زمستان با سفید پوش کردن جنگل پادشاهیش را اغاز کرد ، زمستان بی حوصله جنگل رنگا رنگ و پر سرو صدای را که از بانو پاییز عاشق تحویل گرفته بود به انقدر سریع به جنگلی بی صدا و وهم اور تبدیل کرد که گویی روح را از تن جنگل کشیده است.
زمستان که قلبی خالی از عشق و مهربانی داشت ابر ها را بدون ذره ای ملایمت در هم میکوبید و با سرمای وجودش اشک های انها را به قطعات برفی تبدیل میکرد و با چوب جادوی اش رود خانه ها و چشمه سار ها را به یخ تبدیل میکرد .
شب ها هم گرگ ها رو با تازیانه ای از باد میزد و صدای داد و زوزه ی گرگ ها به وحشت حاکم بر جنگل می افزود و میگفت دیگر خبر از اواز چکاوک ها و خنده ی بلبل های شاداب نیست از الان زمستان شاه این جنگل بی شیر است .
اما در وسط جنگل های سفید