اگر من معلم نگارش بودم، اولین کاری که میکردم این بود که به دانشآموزانم یاد میدادم چطور با کلمات بازی کنند، چطور احساساتشان را به زیبایی بیان کنند و چطور داستانهای جذاب بسازند. کلاس من فقط خواندن و نوشتن نبود، بلکه دنیایی بود که در آن خلاقیت حرف اول را میزد.
به جای مشقهای تکراری، از بچهها میخواستم تجربههای روزمرهشان را بنویسند، اما با چاشنی تخیل. مثلاً اگر امروز بستنی خورده بودند، از آنها میخواستم آن بستنی را به یک موجود فضایی تشبیه کنند یا داستانی بنویسند که در آن بستنی حرف میزند!
تمرکزم روی این بود که بچهها از نوشتن نترسند و آن را یک فعالیت لذتبخش بدانند. اشتباهات املایی و نگارشی را به چشم فرصتی برای یادگیری میدیدم، نه دلیلی برای سرزنش. تشویق میکردم که جملات خلاقانه بسازند، از استعاره و تشبیه استفاده کنند و زبان فارسی را با تمام زیباییاش به کار بگیرند.
حتماً مسابقه داستاننویسی و شعرخوانی برگزار میکردم و به بچههایی که قلم خوبی داشتند، جوایز نفیس (البته نه لزوماً گرانقیمت، شاید یک کتاب نفیس یا یک دفترچه خاطرات زیبا) اهدا میکردم. هدفم این بود که هر دانشآموز، با هر سطح توانایی، بتواند صدای منحصر به فرد خودش را پیدا کند و با اعتماد به نفس آن را از طریق نوشتن به اشتراک بگذارد.
در نهایت، دلم میخواست کلاس من جایی باشد که بچهها یاد بگیرند چطور با کلمات، دنیا را بهتر کنند؛ چطور با نوشتن، پل ارتباطی بین دلها بسازند و چطور از قدرت کلمات برای ساختن آیندهای زیباتر استفاده کنند.
---
معرکه میدی؟