توصیف زیبای بیپایان جهان که از بلندیها، زیباییهایی را به من ندا میدهند. جویبارهای زلالی را میبینم که منتظرند تا قدم بر خانهی آنها بگذارم تمام دیدن این عالم که معرفتی از کردگار جهان است هیچوقت تمام نمیشوند چشم خریداری باید پیش خود داشته باشم تا بهصورت نهایت وباتمام توانم به نگریستن تمام این مخلوقات بپیوندمایکاش که دوستی داشتم؛اگر کوهها کر نبودند و اگر آبها تر نبودند،که میتوانستم با آنها گفتوگویی تازه میکردم تا تنها نمانم تماشای این مناظر خیلی دلپذیر است ولی ایکاش درهمیم جا بمانم افسوس که خانهی من در زمین است ناگهان سر خوردم و به زمین افتادم نقشی بر زمین بستم همه با صدای من آرام گرفتند گویا که شهر جدیدی را متولد کرده بودم همهجا پر از عطر کائناتی شده بود که ابر پنبهای به من تحفهای داده بود.
زمین را بالطافت ونرمی خاصی نوازش کردم آری که ذهنم درگیر یک مسئلهای شد که آن صورتگر ماهر بی تقلید از چه کسی، این همه نقاشی میبرد بر صفحهی هستی و آنها را بااینهمه نقش و نگار میآفریند.
خستگی تمام تنم را فراگرفت ولی بعد از اینکه به سمت راست میدان حرکت و سر خوردم خاک تشنه تکانی خورد؛ جنب و جوشی نا آشنا، بود گویا که گیاهی تازه وارد این جهان شگفتانگیز میشد. و متولدی تازه را به تمام جهان تبریک گفتم تولدی که زندگی خوبی را برایش آرزومند بودم تا اینکه خورشید بودم تا اینکه خورشید تمام نورش را به جهان تقدیم کرد