در تاریکی شب با بالهای رنگین خود که هر کدام از بالهایم همچون رنگین کمان رنگ های خیرهکنندهای بر آن نقش بسته است، که در تاریکی شب جلوههای زیباتری پیدا میکند. و از این سو به آن سو پرواز می کنم تا به نوری برسم.
پروانهها در تاریکی شب هر جا که نور کمی باشد به آنجا میروند و در آن نور مانند خدایی پرواز میکنند که به نظر میرسد دور آن می چرخد و خدای خود را طواف میکند.
در همین تاریکی به دنبال یک روشنایی میگشتم، شمعی روشن از دور دیدم که با دیدن نور شمع سریعتر پرواز کردم تا هر چه زودتر به شمع برسم و تا در کنار همان شمع به آرامش برسم، اما باید حواسم را جمع کنم که مبادا همین شمع که به دنبالش می گردم پر های زیبایم را بسوزاند و مرا به کام مرگ بکشاند.
با رسیدن به شمع با شادمانی پر زدم و مانند دیوانهایی به دور شمع پرواز کردم، و تا خود سپیدهی صبح از شادی زیاد به دور آن رقصیدم و بالهای زیبایم را به نمایش گذاشتم. و زمانی که روشنایی خورشید در صبح را دیدم از آنجا دور یشدم تا در شبی دیگر به جستجوی نور شعمی دیگر پر بزنم و دور شوم.
معرکه یادت نره