اگر روزی معلم نگارش میشدم، اولین کاری که انجام میدادم این بود که کاری کنم دانشآموزها از نوشتن نترسند. همیشه فکر میکنم نوشتن مثل حرف زدن با کاغذ است؛ فقط کافی است جملات از دل بیرون بیایند تا روی صفحه زیبا بنشینند. برای همین، کلاس من جایی بود که هر student احساس میکرد میتواند بدون ترس، خیالهایش را روی کاغذ بیاورد.
در کلاس نگارشی که من اداره میکردم، موضوعها خشک و تکراری نبودند. بعضی روزها از بچهها میخواستم از آرزوهایشان بنویسند، بعضی روزها از خاطرههای خندهدار، و گاهی هم از چیزی که آن روز در مسیر مدرسه دیدهاند. باور دارم بهترین نوشتهها از دل تجربههای سادهٔ روزمره به وجود میآیند.
اگر معلم نگارش بودم، برای نمره دادن فقط به غلطهای املایی نگاه نمیکردم. بیشتر از همه به احساس، خلاقیت و تلاش دانشآموز توجه داشتم. حتی اگر کسی فقط یک پاراگراف کوتاه اما با عشق نوشته بود، همان برایم ارزش داشت. همیشه برای نوشتهها حاشیهنویسی میکردم، نه فقط برای اصلاح، بلکه برای تشویق.
دوست داشتم کلاس من جایی باشد که همه با اشتیاق بنویسند؛ جایی که هر دانشآموز بفهمد کلمات میتوانند دوست انسان باشند. آرزویم این است که اگر معلم نگارش بودم، بتوانم در دل بچهها بذر علاقه به نوشتن را بکارم؛ بذری که روزی تبدیل به درخت خیال و خلاقیت شود